روزمرگیم

بی هدف دارم مینویستم. خیلی خوابم میاد. دیشب رو هم نخوابیدم. سرم داره میترکه. کاش ساعت 2 میشد میرفتم خونه زود. خیلی خستم. چشام دارن در میان. هیچوقت از این مشغله و کار و درس ایضا زندگی ناله نمیکنم و نخواهم کرد. چون همه اونچیزی بوده که همیشه از خدا خواسته بودم.

همیشه از خدا میخواستم انقدر منو مشغول و درگیر کار کنه که فرصت سر خواروندن رو نداشته باشم. هر چند هنوز به اون مرحله نرسیدم اما وقتی هم که خسته میشم میخوام ناله کنم، خواسته خودم یادم میافته و بی خیال میشم.

اما خیلی دوست دارم زندگی کنم. من زندگی یک مرد رو همیشه توی کار و تلاش برای رسیدن به آمال و آرزوهاش و همه اونچه که باید براش تلاش کنه میدیدم. حالا میبینم یه کمیش زیاده رویه. آخه اصلا فرصت زندگی برام نمیمونه. فرصتی که با خودم خلوت کنم و بخوام به گذشته ام برگردم، به الانم فکر کنم، به اهدافی که داشتم و دارم فکر کنم. تا یه جایی واسه تفریح و یا مهمونی میرم، سر اولین فرصت به هدفم فکر میکنم و زود غرقش میشم. جوش میارم و دوست دارم با هیجان بهش فکر کنم برای رسیدن بهش قدم بردارم. اما با بیرون اومدن از این جو دوباره سرم مشغول خودم میشه و یادم میره همه چیز.

خیلی بده که آدم برای رسیدن به هدفش حتی وقت نخواد صرف کنه. من همون آدمم.

من کی گفتم عشق فقط مال منه؟؟؟

من کی به تو گفتم تو عاشق نیستی؟ کی گفتم عشق و تلخی دوری و غصه هاش فقط مال من بوده؟ کی گفتم دلت از سنگه؟ من که همیشه بهت گفتم تو عاشقترین کسی هستی که من دیدم. نگفتم؟ من که همیشه بهت گفتم تو عاشقتری واسه همین بهت حسودیم میشه.  من که یه بار واسه همیشه ازت معذرت خواهی کردم و گفتم دیگه به عشقت یمان دارم و هرگز شک نمی کنم. از اون روز تا حالا حتی تو دلم شک نکردم. همیشه به خودم بالیدم که تو این قدر عاشق منی. همش از خودم می پرسم مگه من چی دارم که فرشید به این خوبی و ماهی عاشقت شده و اینجوی دوست داره؟ من کی بهت گفتم عشق مال منه؟ من اگه از زنگ نزدنات و جواب ندادنات ناراحتم و گله دارم واسه اینه که تنها دلخوشیام همینان. خب آخه بی انصاف دو روز دیگه که واسه همیشه جدا بشیم که حسرت همینا هم تو دلمون می مونه که. من می دونم خیلی ازت توقع زیادی دارم و خیلی مزاحمت میشم اما همش از سر دلتنگیه. واسه اینه که می دونم دیر یا زود میریم و حسرت به دلم می مونه. واسه اینه که می خوام تا هستم بهت بگم دوست دارم و ازت دوست دارم بشنوم. می خوام صدات رو تو گوشم ذخیره کنم و تو دلم حفظش کنم. می خوام تا هستی ثانیه به ثانیه هامو با تو باشم. اما تو فکر می کنی من عشق رو فقط مال خودم می دونم و فقط تو زنگ و اس ام اس می بینمش. نه به خدا اینجوری نیست فرشید ماه من. من می دونم تو عاشقتر از منی. می دونم دوسم داری. به خدا نمی خوام منت بذارم  زنگ می زنم. من اگه زنگ می زنم واسه دل خودمه. حتی باید واسه این همه مزاحمت معذرت خواهی هم بکنم ازت. من اگه گله می کنم چرا جواب نمی دی واسه اینه که تنها دلخوشی من همین چند تا دونه اس ام اس و چند ساعت صحبته. آخه بی انصاف من کی با تو بودم تا بتونم دلتنگیامو خالی کنم. کی فرصت داشتم تا کنارت بشینم و سر رو شونه هات بذارم و از دلتنگیام بگم؟ کی فرصت خواهم داشت؟ هیچ وقت. تو تا می فهمی قضیه ی رفتنم جدیه و واسه همیشه از دست میدیم همدیگه رو میگی با من می مونی و هرگز تنهام نمی زاری. میگی حاضری همه چیزو به خاطرم از دست بدی تا منو داشته باشی. اما وقتی قضیه ی ازدواجم منتفی میشه دیگه سراغی ازم نمیگیری و پی حرفت رو نمی گیری. وقتی ازت سوال می پرسم باید صد بار واسه جوابش التماست کنم  تا آخرشم جواب ندی. می دونم دوسم داری. می دونم عاشقی اما نمی فهمم چرا اینجوری بی مهری می کنی بعضی وقتا. شاید اشتباه می کنم… اما به خدا بعضی وقتا اونقدر سرد صحبت می کنی که حس می کنم چقدر مزاحمم و از زنگ زدنم پشیمون میشم. با خودم میگم شاید کسی پیششه و نمی تونه صحبت کنه اما وقتی میگی تنهایی دلم بیشتر می گیره. بیشتر حس حقارت و سربار بودن می کنم. میونم حال لابد میگی باز از این حرفا زدو باز گیر داد به زنگ زدن اما دلیلشو که گفتم. من تنها راه با تو بودنم همین تلفناست اونم موقتی. می دونی چرا زودزود باهات قهر می کنم؟ چون اعتراف می کنم اغده ای شدم. چون همش میگم شاید واسه ناز کشی زنگ بزنه. اما وقتی می بینم تا من میگم بریم توام قبول می کنی و زودتر از من میری و حتی یهبار نمیگی نرو، بیشتر حس حقارت می کنم. دلم میشکنه. با خودم میگم دیگه این بار برنگرد. ببین اون میاد دنبالت بگه برگزد؟ اما تو نمیایی. هر دفعه خودم با حقارت بیشتر برمی گردم و سربارت میشم. بعد از این همه عشق بازی تو بر می گردی و میگی واسه رفتن دنبال بهونم؟ آخه رفتن که بهونه نمی خواد. من واسه موندن پیش تو دنبال بهونه می گشتم. بهونم این بود که دوست دارم. که دوسم داری. با خودم می گفتم خانومی! موندن که بهونه نمیخواد. اونم از خداشه تو بمونی. اگه فکر می کردم مزاحمم به خودم دلداری می دادم و می گفتم خانومی تو که مزاحم نیستی. اون دوست داره. حتما از اینکه تو تماس می گیری باهاش خوشحاله. اما بعضی وقتا واسه اینکه اینو به خودم اثبات کنم تماس نمی گرفتم تا تو بگیری. اما بازم دلم میشکست. انگار همه بهم ریشخند می زدن و می گفتن دیدی تو مزاحمشی؟ دیدی تو اگه خبری نگیری اون سراغی ازت نمی گیره؟ این جور وقتاست که دلم می شکنه. هر شب منتظرم تا کی ساعت 9 میشه تا با تو چند دقیقه ای تلفنی باشم و لاقل با صدات آروم شم. اما تو… خیلی وقتا که کلاست زود تموم میشه بدون اینکه الاقل یه تماس 2 دقیقه ای بگیری میری خونه. خب تو که می دونی اگه بری خونه تا فردا همه چی تمومه. چرا لااقل نمی خوایی که یه ذره بیشتر بامن باشی؟ وقتی اینارو بهت میگم میگی با تلفن که دلتنگی کم نمیشه. یا میگی اینا که نشونه ی دوست داشتن نیست. دل باید عاشق باشه. آره. عشق باید تو دل باشه اما خب من و تو که می دونیم فقط چند روز یا نهایتش چند ماه دیگه با همیم و تنها راه با هم بودنمون همینه بهتر نیست با این روش دلتنگیامونو ابراز کنیم؟ اما به خدا دیگه خسته شدم از بس این حرفای تکراری رو زدم. خسته شدم از بس واسه یه تلفن یا جواب یه اس ام اس منتظر موندم. خسته شدم از بس حس حقارت و سربار بودن کردم. آخه منم آدمم خب. دیگه منم بریدم از ثانیه هایی که بهم نیشخند می زنن و مسخرم می کنن که دیدی هیچ کس به فکر تو و دلت نیست.دیدی اگه بری هیچکس نمیاد برت گردونه. دیدی هیچ کس حتی با وجود اینکه عاشقته نمیاد سراغت. به خداوندی خدا قسم خسته شدم از بس خودم حرف زدم و خودم شنیدم. از بس حس کردم با وجود اینکه عاشقمی اما سربارتم. ازم خسته ای. می دونم. حق داری. من از بس رفتم و نرفتم کلافت کردم. از بس گفتم میرم و نرفتم از چشت افتادم دیگه. ارزشی ندارم پیشت دیگه. می دونم که هنوز دوسم داری اما اینم می دونم اگه برم هیچ کس دنبالم نمیاد. باشه گلم. من بلد نیستم مثل تو قشنگ حرف بزنم و شعر بگم اما این حرفای تکراری که از شنیدنشون خسته شدی رو بلدم بگم. فرشیدم! اینو بدون که ما دخترا دوست داریم هر چند با پیام کوتاه اما حرف بزنیم با کسی که دوسش داریم. بشنویم که دوسمون دارن. می خوایم با اونی باشیم که دوسش داریم. حالا هر جور که امکانش هست. تو حتی دعوت منو واسه با هم بودن چند ساعته رد می کنی. اشکالی نداره. تو اختیار خودتو داری که هر جور دوست داری رفتار کنی. دیگه از التماس کردن خسته شدم. قرار بود بین من و مریم یکی بمونه یکی بره و بمیره. تو خودت خوب می دونی یکی هر دو ما بدون تو می میریم. مریم که می مونه. اونی که مرگ براش بعد از تو لذت بخشترینه منم. می شینم و چشم به راه می دوزم تا مرگ باید دنبالم و منو با خودش ببره. حالا دیگه نیستم تا اذیتت کنم. ببخش تو این یکساله این همه عذابت دادم. خواهش می کنم ببخش تا شاید راحت تر جون دادم. دیگه راحت شدی گلم. مطمئن باش دیگه بهونه ای واسه موندنم ندارم. بهونم تو بودی که حتی نگفتی نرو…. به خدا می سپارمت. هر جا هستی مواظب خودت باش. دوستت دارم. محبوب من! عاشقترین و مهربونترین فرشته ی من! تا ابد عاشقت می مونم. فراموشت نمی کنم….

عشق مرا قاب کنید

من از هیچکس دلخور نیستم. من از هیچکس ناراحت نیستم، از هیچکس نمی نالم، از هیچکس گله مند نیستم و از هیچکس دلشکسته نیستم.

از خودم ناراحتم، از خودم می نالم، از خودم. از خودم. از این که نمی تونم برای خودم کاری بکنم می نالم، از این که نمیتونم برای کوله بار غصه هام مرگی بسازم می نالم. از ضعف خودم مینالم، از منت ثانیه هام که با تیک و تیکشون ثانیه های عمرم رو که دارن میگذرن و تمومی ندارن، به رخم میکشم، می نالم. من زیر بار منت حتی ثانیه هام هستم. من منت این ثانیه ها رو نمیخوام. منت کوله بار عشق بدون مرز رو نمیخوام. عشقی که باید با دیدنش هر روز هر روز مثل پتک به سرم بکوبه رو نمیخوام.

عاشقی بلد نیستم شاید. معاشقه و عشق ورزی رو فراموش کردم شاید. شاید اصلا بلد نبودم… اما نه بلد بودم. من تا ابد عاشق می مونم. می تونم. می خوام. من عاشقم. آره! عاشقم. به این عشقی که توی دلم ریشه زده ایمان دارم. من عاشقم. مطمئنم عاشقم.

اما، اما چرا هیچکس نیست که اینها رو از من باور کنه؟ چرا هیچکس نیست که بخواد زلالی و پاکی این عشق رو قبول کنه؟ چرا؟ چرا فکر میکنن عشق فقط مال اوناست؟ چرا فکر میکنن سهم سنگینی و سنگی دل فقط مال منه؟ چرا؟

چه روزها و شب هایی رو با عشق نهفته در دل سر کردم و دم نزدم. من حتی جرات گفتن این عشق پنهان رو در دلم نداشتم. من خاموش موندم. خاموش. هیچکس به جز او و خدا از این راز من خبردار نشد. شب هایی که به خانه منتهی میشد رو با چه عشقی از کنار رود و از روی پل میگذروندم و با پای پیاده، شاد شاد، سرمست از این عشق، قدم زنان و لبخند از ته دل بر لب به دنیا نیشخند میزدم و فارغ از هر فکری با او گل میگفتم و گل می شنیدم. حتی شب زنده داری ها و شب گریه ها و شب آغوشی های متصورانه ما نتوانست عمق این عشق را به دیگری بقبولاند که بهای عشق فارغ از کلامی کوتاه و پیامی کوتاه است.

“عمق عشق را باید در وجود ناخفته از ترس، ناخفته از تنهایی، ناخفته از بیکسی، و ناخفته از پریشانی پنهانی من جست.”

عشق من پنهان ماند.

عشق من! پنهانی،

تو برای من تنها تنهایی.

تو به من ایمان آر که تو را از صف این یاور و یاران راندم.

نازنین تنهایی.

و دلیل نفس و ثانیه های مردی

که نبودت همه بودش به ستوه آورده،

و ندانسته تو او را راندی

تو دلیلت فقط از بودن او با دگری کافی بود؟

تو چنان اندیشی، و چنین اندیشی

که فقط ثانیه های دیدار

و فقط بارقه های گفتار

و فقط گرمی این خاطره هاست

که تو را در دل او می آرد؟

تو ندانستی و ای کاش بدانی

که چگونه نفس و دیده آن مردک دور از هر جا

با نفس های تو و دیدن رویت از دور

به فلاکت بردش

به جهانی مطرود،

و نداستی و ای کاش بدانی

که به طنازی و غمض قهار

همه بودش ز نبودت نابود.

تو در این فکر و در این اندیشه

که نگارت با مکر

در پی دلخوشی تک یارش

شب روزش با اوست

و تو در بازی عشق آنها

نقش یک قاصدک مهمانی.

آری ای دوست نه هرگز ز خروش عشقش

و ز اندازه مهرش در دل

با همه داعیه ها در گفتار

آنچنانکه باید

خبری نیست تو را.

خبرت نیست که در خلوت تنهایی او

که چه بر سر دارد

و چه بر سر آرد.

آری ای کاش به جای تهمت

و در آن حال به جای منت

اندکی از دل تنگش

-که چگونه پی تو در حسرت

که ندارد راهی

که بدست آرد و از دل بنماید عشقش

که گذارد سرش از دلتنگی

روی آن شانه و گریان

به کف آرد همه آنچ که از خاطره و بغض فرو خورده به دل مدفونست،-

خبری ارچه ظریف و اندک

در دل مملو از این عشق وصالت، داری؟

نه! نه! نه! خبری نیست تو را.

شود آیا که در این وادی حسرت

اجلم باز گشاید آغوش

و به خواب آورد این جان ملولم

که دگر دیده و یارای بدیدن در دل

نه بخواهم و نه خواهم دانم.

—–

و من اینک مردم.

و دگر نیست درونم دردی

و ملالی که بود هیچ کسی خواهانم؟

به همه قاصدکان مغرور

و همه ثانیه های مغموم

و به آن شاپرک کوچک و نازک دل من

بسپارید که بعد از مرگم

خامشم.

خامشم. نیست مرا یارایی

و کنون هلهله گیرید ز سر

که دگر نیست کند آزاری،

شاید از نیستی و نا بودم

بشود تسکینی.

بگو باشه…

سلام گل من

مثل همیشه دارم میمیرم از غصه. اونقدر اینو گفتم که تکراری و بی اهمیت شده برات. می دونم از نق زدنام خسته شدی. از بس گفتم مردم از دلتنگی و غصه اما هنوز زندم واسه همین باور نمی کنی که بی تو من دارم چی می کشم. همش با خودم تصمیم می گیرم دیگه نگم. چون تو حاضر نیستی هیچ کاری بکنی تا من دیگه غصه نخورم. حاضر نیستی هیچ کاری بکنی. هیچ کاری. آخه نمی دونی چی می کشم من بدبخت. به خدا از وقتی تو میری تو اون خونه ی …. من دیگه نمی تونم حتی یه اس ام اس ازت بگیرم اشکام جاری میشن تا وقتی دوباره صبح بشه و حرف بزنیم. همش با خودم فکر می کنم آخه این وضعیت تا کی ادامه داره؟ آخه تا کی من باید به شنیدن صدات بسنده کنم و در نبودت گریه کنم و هیچ کس حتی دلش از اشکام نگیره. هیچ کس یه اندازه ی من معنی دلتنگی و بغض رو نمی فهمه. هیچ کس اصلا نمی فهمه من چی می کشم. چی می خوام. چی میگم. از این بیشتر دلم می گیره که خودم میگم و خودم میشنوم. تنها خودم. هیچ کس حتی صدام رو نمی شنوه. حتی تو. آخه ظالم تو چه جور عاشقی هستی؟ آخه چطور می تونی این همه زجر و غصه های منو ببینی و تحمل کنی؟ من وقتی تو تب می کنی برات می میرم. اما تو حتی اگه بمیرم تب نمی کنی. حتی از این همه غصه هام دلت نمی سوزه. غریبه ها بیشتر دلشون می سوزه. وقتی به سولماز گفتم چه دعایی می کنم و برام چه دعایی بکنه گریش گرفت. میگه منیژه تو واقعا دیوونه ای. میگه چطور تا حالا زنده موندی؟ چطوری می خوایی با یکی دیگه زندگی کنی؟ چطوری می خوایی دووم بیاری؟ چطور می خوایی کس دیگه ای رو تو زندگیت راه بدی؟ اما تو به راحتی میگی اتفاقی نمی افته که. تو به زودی ازدواج می کنی و عاشق میشی و خوشبخت میشی. با این حرفات نمی دونی چطوری نابودم می کنی. حس می کنم اصلا عشقم رو باور نداری و اصلا ارزشی نداره برات که عاشقتم. اگه بود به این راحتی حرف از ازدواج من با یکی دیگه نمی زدی. آخه بی انصاف من هنوز نمی تونم ازدواج تورو قبول کنم تو چطوری می تونی اینقدر راحت حرفش رو بزنی؟

من سر نماز فقط واسه این دعا می کنم که خدا عمرم رو بگیره و به عمر تو اضافه کنه و به خوشبختیات و شادیات. دعا می کنم من نباشم و تو باشی. من برم و تو بمونی. دعا می کنم تو روز به روز خوشبخت تر بشی و من از زندگی و دلت حذف شم. خیلی سخته که همچین دعایی بکنی. خیلی سخته بخوای از دل کسی بری بیرون که همیشه ورود به دلش بزرگترین آرزوت بوده. اما واسه راحتی تو من راضیم. تو که میگی ما به هم نمی رسیم. پس کاش فراموشم کنی تا گاهگاهی هم دلتنگم نشی. چون دلتنگی وحشتناکه. دلتنگی وقتی شیرینه که امیدی به رسیدن باشه. نه واسه من که حتی به پات می افتم و التماست می کنم اما تو می گی نه ما مال هم نیستیم. فقط یه سوال تو ذهنم عذابم میده. چرا موندی؟ تو که به این راحتی باور کردی و قبول کردی که ما باید بریم پس چرا نمی ری؟ فرشید ماه من! می دونم عاشقی توام. اما موندم چطوری می تونی بدون من زندگی کنی؟ نگو مجبورم. آخه اگه بخوایی منو به دست بیاری خب باید یه چیزایی رو از دست بدی. منم باید از خیلی چیزا بگذرم تا به تو برسم. اما راضیم. اما وقتی می بینم تو نمی خوایی منم تنها دعام میشه مرگ خودم. آخه تو که نمی دونی من چقدر تنهام. چقدر حس بی کسی و بدبختی می کنم. تو هیچ وقت طعم تنهایی رو نچشیدی. همیشه کسی رو که خواستی پیشت بوده. اگرم تو نامزدی هجران کشیدی شیرین بوده چون می دونستی مال خودته. می رسی بهش. اما من چی؟ از روزی که با تو آشنی شدم تو رفته بودی. مال من نبودی. از روز اول دلتنگیام پوچ بودن. بدون هیچ امیدی بودن. فقط اشک یار من بوده و بس. حالا فرشید دیگه نمی دونم چی بگم. دیگه از التماس خسته شدم. اما به خاطر تو بازم حاضرم التماست کنم. التماست می کنم فرشید. به پات می افتم تو که میگی نمی خوای به من برسی، البته تو میگی نمی تونم اما من میگم نمیخوای چون اگه بخوای می تونی. به پات می افتم، التماست می کنم دعا کن من بمیرم. دعا کن. مگه نمیگی دوسم داری؟ خب پس نخاه که بیشتر از این عذاب بکشم. نخواه بیشتر از این درد بکشم. دعا کن زودتر بمیرم تا راحت شم. تورو به خدای بالا سرت قسمت میدم دعام کن. نذار بیشتر از این عذاب بکشم. دیگه دارم خفه میشم . دارم دیوونه میشم. یعنی شدم. پس نخواه بیشتر از این زجر بکشم. به خدا قسم دیگه طاقت ندارم. دیگه جسم ضعیفم و روح ضعیف ترم تحمل نداره. نمی تونم. دعام کن. قول بده دعام می کنی. التماست می کنم. نمیگم به پات می افتم مال من شو. چون بارها افتادم و قبول نکردی. همه کاری کردم و گفتی نه. این بار بگی نه خودم همه چیز رو تموم می کنم. فقط از خدا می ترسم. می ترسم تو اون دنیا هم مثل اینجا فقط عذاب بکشم. اینو نخاه. دعا کن خدا تموم کنه تا اونجا یه مدت که عذاب کشیدم بعدش راحت شم. بگو باشه. نگو نه.

سلام گل من. خوبی؟ جواب نمیدی دیگه! حتما خیلی ازم دلخوری. نمیگم متنفری چون باورم نمیشه تویی که اونجوری دیوانه وار دوسم داشتی متنفر شی ازم. میدونم دوسم داری. بگو که دوسم داری. نمی دونم چرا یهو اینجوری شدی. ناامیدو ناراحت و عصبانی. به خدا قصد بدی نداشتم از اینکه خونه زنگ زدم. آخه داشتم دق می کردم وقتی گفتی جواب نمیدم و دیگه ندادی. بازم جواب نمیدی. فقط بگو بهم چه حسی داری؟ بگو برم یا بمونم. بگو دلت هنوزم می خواد با من باشی یا نه؟ بگو دلت می خواد بمونم یا برم؟هر چی تو بگی همون کارو می کنم این بار. قول میدم. فقط بگو چی می خوایی؟

عجب صبری خدا دارد!

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه ی اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهانرا با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.


عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ،

چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آندم ،

بر لب پیمانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ،

دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمانرا

واژگون ، مستانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحه ی، صد دانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ،

ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنه ی

این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد…!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد…!!!

یاس بوی مهربانی می‌دهد
عطر دوران جوانی می‌دهد

یاسها یادآور پروانه‌اند
یاسها پیغمبران خانه‌اند

یاس ما را رو به پاكی می‌برد
رو به عشقی اشتراكی می‌برد

یاس در هر جا نوید آشتی‌ است
یاس دامان سپید آشتی‌ است

در شبان ما كه شد خورشید؟ یاس
بر لبان ما كه می‌خندید؟ یاس

یاس یك شب را گل ایوان ماست
یاس تنها یك سحر مهمان ماست

بعد روی صبح پرپر می‌شود
راهی شبهای دیگر می‌شود

یاس مثل عطر پاك نیت است
یاس استنشاق معصومیت است

یاس را آیینه‌ها رو كرده‌اند
یاس را پیغمبران بوییده‌اند

یاس بوی حوض كوثر می‌دهد
عطر اخلاق پیمبر می‌دهد

حضرت زهرا دلش از یاس بود

دانه‌های اشكش از الماس بود

داغ عطر یاس زهرا زیر ماه
می‌چكانید اشك حیدر را به چاه

عشق محزون علی یاس است و بس
چشم او یك چشمه الماس است و بس

اشك می‌ریزد علی مانند رود
بر تن زهرا: گل یاس كبود

گریه آری چون ابر چمن
بر كبود یاس و سرخ و نسترن

گریه كن حیدر كه مقصد مشكل است
این جدایی از محمد مشكل است

گریه كن زیرا كه دخت آفتاب
بی‌خبر باید بخوابد در تراب

گریه كن زیرا كه گلها دیده‌اند
یاسهای مهربان كوچیده‌اند

گریه كن زیرا كه شبنم فانی است
هر گلی در معرض ویرانی است

ما سر خود را اسیری می‌بریم
ما جوانی را به پیری می‌بریم

زیر گورستانی از برگ رزان
من بهاری مرده دارم ای خزان

زخم آن گل در تن من چاك شد
آن بهار مرده در من خاك شد

ای بهار گریه‌بار ناامید
ای گل مأیوس من یاس سپید…

دلم از زندگی گرفته یا رب….

کاش می دانستی که این حرفهایم از ته دل است ، نه قصه است و نه احساس من ، اینها دردهای این دل عاشق من است…. اگر می دانستی که بدون تو نفس کشیدن برای من محال است با عطر نفسهایت مرا عاشقتر می کردی ، اگر می دانستی که یک لحظه نیز طاقت شکستن این قلب بی طاقتم را ندارم مرا با عشقت شکنجه نمی دادی ، اگر می دانستی که در این دنیای بزرگ در میان اینهمه عاشقان تا این لحظه در عشق تو سوخته ام و به عشقت وفادار مانده ام هیچگاه مرا در آتش عشقت نمی سوزاندی….. دلم گرفته از زندگی. دلم تنگه واسه زندگی. دلم تنگه واسه خودم. واسه خودم تو روزای خوب بودنم. یادم رفته چه شکلی بودم. اما فکر کنم خوب بودم. اما حالا….

به گمانم میشود تکرار قصه دلدادگی

دیده خوابیدن نمی خواهد…

دل شکیبایی نمی داند…

آه شوق چرخیدن در عرش کبریا

رفتن ورفتن تا اوج فنا…

آرمیدن بر بساط قرب حق

شور شبهای پر از اعجاز و تب…

آه در سینه پر از سوز وگداز

می شود دستان خواهش پر نیاز…

زیستن در عمق ناپیدای روح …

حال دل …

طوفانتر از طوفان نوح…!

« مطلب‌های قدیمی‌تر