من از هیچکس دلخور نیستم. من از هیچکس ناراحت نیستم، از هیچکس نمی نالم، از هیچکس گله مند نیستم و از هیچکس دلشکسته نیستم.
از خودم ناراحتم، از خودم می نالم، از خودم. از خودم. از این که نمی تونم برای خودم کاری بکنم می نالم، از این که نمیتونم برای کوله بار غصه هام مرگی بسازم می نالم. از ضعف خودم مینالم، از منت ثانیه هام که با تیک و تیکشون ثانیه های عمرم رو که دارن میگذرن و تمومی ندارن، به رخم میکشم، می نالم. من زیر بار منت حتی ثانیه هام هستم. من منت این ثانیه ها رو نمیخوام. منت کوله بار عشق بدون مرز رو نمیخوام. عشقی که باید با دیدنش هر روز هر روز مثل پتک به سرم بکوبه رو نمیخوام.
عاشقی بلد نیستم شاید. معاشقه و عشق ورزی رو فراموش کردم شاید. شاید اصلا بلد نبودم… اما نه بلد بودم. من تا ابد عاشق می مونم. می تونم. می خوام. من عاشقم. آره! عاشقم. به این عشقی که توی دلم ریشه زده ایمان دارم. من عاشقم. مطمئنم عاشقم.
اما، اما چرا هیچکس نیست که اینها رو از من باور کنه؟ چرا هیچکس نیست که بخواد زلالی و پاکی این عشق رو قبول کنه؟ چرا؟ چرا فکر میکنن عشق فقط مال اوناست؟ چرا فکر میکنن سهم سنگینی و سنگی دل فقط مال منه؟ چرا؟
چه روزها و شب هایی رو با عشق نهفته در دل سر کردم و دم نزدم. من حتی جرات گفتن این عشق پنهان رو در دلم نداشتم. من خاموش موندم. خاموش. هیچکس به جز او و خدا از این راز من خبردار نشد. شب هایی که به خانه منتهی میشد رو با چه عشقی از کنار رود و از روی پل میگذروندم و با پای پیاده، شاد شاد، سرمست از این عشق، قدم زنان و لبخند از ته دل بر لب به دنیا نیشخند میزدم و فارغ از هر فکری با او گل میگفتم و گل می شنیدم. حتی شب زنده داری ها و شب گریه ها و شب آغوشی های متصورانه ما نتوانست عمق این عشق را به دیگری بقبولاند که بهای عشق فارغ از کلامی کوتاه و پیامی کوتاه است.
“عمق عشق را باید در وجود ناخفته از ترس، ناخفته از تنهایی، ناخفته از بیکسی، و ناخفته از پریشانی پنهانی من جست.”
عشق من پنهان ماند.
عشق من! پنهانی،
تو برای من تنها تنهایی.
تو به من ایمان آر که تو را از صف این یاور و یاران راندم.
نازنین تنهایی.
و دلیل نفس و ثانیه های مردی
که نبودت همه بودش به ستوه آورده،
و ندانسته تو او را راندی
تو دلیلت فقط از بودن او با دگری کافی بود؟
تو چنان اندیشی، و چنین اندیشی
که فقط ثانیه های دیدار
و فقط بارقه های گفتار
و فقط گرمی این خاطره هاست
که تو را در دل او می آرد؟
تو ندانستی و ای کاش بدانی
که چگونه نفس و دیده آن مردک دور از هر جا
با نفس های تو و دیدن رویت از دور
به فلاکت بردش
به جهانی مطرود،
و نداستی و ای کاش بدانی
که به طنازی و غمض قهار
همه بودش ز نبودت نابود.
تو در این فکر و در این اندیشه
که نگارت با مکر
در پی دلخوشی تک یارش
شب روزش با اوست
و تو در بازی عشق آنها
نقش یک قاصدک مهمانی.
آری ای دوست نه هرگز ز خروش عشقش
و ز اندازه مهرش در دل
با همه داعیه ها در گفتار
آنچنانکه باید
خبری نیست تو را.
خبرت نیست که در خلوت تنهایی او
که چه بر سر دارد
و چه بر سر آرد.
آری ای کاش به جای تهمت
و در آن حال به جای منت
اندکی از دل تنگش
-که چگونه پی تو در حسرت
که ندارد راهی
که بدست آرد و از دل بنماید عشقش
که گذارد سرش از دلتنگی
روی آن شانه و گریان
به کف آرد همه آنچ که از خاطره و بغض فرو خورده به دل مدفونست،-
خبری ارچه ظریف و اندک
در دل مملو از این عشق وصالت، داری؟
نه! نه! نه! خبری نیست تو را.
شود آیا که در این وادی حسرت
اجلم باز گشاید آغوش
و به خواب آورد این جان ملولم
که دگر دیده و یارای بدیدن در دل
نه بخواهم و نه خواهم دانم.
—–
و من اینک مردم.
و دگر نیست درونم دردی
و ملالی که بود هیچ کسی خواهانم؟
به همه قاصدکان مغرور
و همه ثانیه های مغموم
و به آن شاپرک کوچک و نازک دل من
بسپارید که بعد از مرگم
خامشم.
خامشم. نیست مرا یارایی
و کنون هلهله گیرید ز سر
که دگر نیست کند آزاری،
شاید از نیستی و نا بودم
بشود تسکینی.


