روزمرگیم

بی هدف دارم مینویستم. خیلی خوابم میاد. دیشب رو هم نخوابیدم. سرم داره میترکه. کاش ساعت 2 میشد میرفتم خونه زود. خیلی خستم. چشام دارن در میان. هیچوقت از این مشغله و کار و درس ایضا زندگی ناله نمیکنم و نخواهم کرد. چون همه اونچیزی بوده که همیشه از خدا خواسته بودم.

همیشه از خدا میخواستم انقدر منو مشغول و درگیر کار کنه که فرصت سر خواروندن رو نداشته باشم. هر چند هنوز به اون مرحله نرسیدم اما وقتی هم که خسته میشم میخوام ناله کنم، خواسته خودم یادم میافته و بی خیال میشم.

اما خیلی دوست دارم زندگی کنم. من زندگی یک مرد رو همیشه توی کار و تلاش برای رسیدن به آمال و آرزوهاش و همه اونچه که باید براش تلاش کنه میدیدم. حالا میبینم یه کمیش زیاده رویه. آخه اصلا فرصت زندگی برام نمیمونه. فرصتی که با خودم خلوت کنم و بخوام به گذشته ام برگردم، به الانم فکر کنم، به اهدافی که داشتم و دارم فکر کنم. تا یه جایی واسه تفریح و یا مهمونی میرم، سر اولین فرصت به هدفم فکر میکنم و زود غرقش میشم. جوش میارم و دوست دارم با هیجان بهش فکر کنم برای رسیدن بهش قدم بردارم. اما با بیرون اومدن از این جو دوباره سرم مشغول خودم میشه و یادم میره همه چیز.

خیلی بده که آدم برای رسیدن به هدفش حتی وقت نخواد صرف کنه. من همون آدمم.

فرستادن دیدگاه