سلام گل من. خوبی؟ جواب نمیدی دیگه! حتما خیلی ازم دلخوری. نمیگم متنفری چون باورم نمیشه تویی که اونجوری دیوانه وار دوسم داشتی متنفر شی ازم. میدونم دوسم داری. بگو که دوسم داری. نمی دونم چرا یهو اینجوری شدی. ناامیدو ناراحت و عصبانی. به خدا قصد بدی نداشتم از اینکه خونه زنگ زدم. آخه داشتم دق می کردم وقتی گفتی جواب نمیدم و دیگه ندادی. بازم جواب نمیدی. فقط بگو بهم چه حسی داری؟ بگو برم یا بمونم. بگو دلت هنوزم می خواد با من باشی یا نه؟ بگو دلت می خواد بمونم یا برم؟هر چی تو بگی همون کارو می کنم این بار. قول میدم. فقط بگو چی می خوایی؟
ژوئن 2, 2008 در 9:35 ب.ظ (Uncategorized)
کاش می دانستی که این حرفهایم از ته دل است ، نه قصه است و نه احساس من ، اینها دردهای این دل عاشق من است…. اگر می دانستی که بدون تو نفس کشیدن برای من محال است با عطر نفسهایت مرا عاشقتر می کردی ، اگر می دانستی که یک لحظه نیز طاقت شکستن این قلب بی طاقتم را ندارم مرا با عشقت شکنجه نمی دادی ، اگر می دانستی که در این دنیای بزرگ در میان اینهمه عاشقان تا این لحظه در عشق تو سوخته ام و به عشقت وفادار مانده ام هیچگاه مرا در آتش عشقت نمی سوزاندی….. دلم گرفته از زندگی. دلم تنگه واسه زندگی. دلم تنگه واسه خودم. واسه خودم تو روزای خوب بودنم. یادم رفته چه شکلی بودم. اما فکر کنم خوب بودم. اما حالا….
ژوئن 2, 2008 در 9:29 ب.ظ (Uncategorized)
به گمانم میشود تکرار قصه دلدادگی
دیده خوابیدن نمی خواهد…
دل شکیبایی نمی داند…
آه شوق چرخیدن در عرش کبریا
رفتن ورفتن تا اوج فنا…
آرمیدن بر بساط قرب حق
شور شبهای پر از اعجاز و تب…
آه در سینه پر از سوز وگداز
می شود دستان خواهش پر نیاز…
زیستن در عمق ناپیدای روح …
حال دل …
طوفانتر از طوفان نوح…!
محاکمه الهی!
می 25, 2008 در 2:12 ب.ظ (Uncategorized)
یه شب که حسابی خسته بودم
همین جوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یه لحظه سر خورد
یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبری شده
محکمه ی الهی بر پا شده
خدا نشسته،مردم از زن و مرد
ردیف ردیف مقابلش واستادن
چرتکه گذاشته و حساب می کنه
به بنده هاش عتاب خطاب می کنه
می گه چرا این همه لج می کنید
راهتونو بی خودی کج می کنید
آیه فرستادم که آدم بشید
با دلخوشی کنار هم جمع بشید
دلای غم گرفته رو شاد کنید
با فکرتون دنیا رو آباد کنید
عقل دادم برید تدبر کنید
نه اینکه جای عقل کاه پر کنید
من بهتون چقدر ماشاالله گفتم
نیافریده باریک الله گفتم
من که هواتونو همیشه داشتم
حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما،بازی نکرده باختین
نشستین و خدای جعلی ساختین
هر کدوم از شما خودش خدا شد
از ما و آیه های ما جدا شد
یه جو زمین و این همه شلوغی؟
این همه دین و مذهب دروغی؟
حقیقتا شماها خیلی پستین
خر نباشین،گاوو نمی پرستین
از توی جمع یکی بلند شد واستاد
بلند بلند هی صلوات فرستاد
از اون قیافه های حق به جانب
هم از خودی شاکی،هم از عجانب
گفت چرا هیشکی روسری سرش نیست
پس چرا هیشکی پیش همسرش نیست
چرا زنا این جوری بد لباسن؟
مردای غیرتی کجا پلاسن؟
خدا بهش گفت بتمرگ!حرف نزن
اینجا که فرقی ندارن مرد و زن
یارو کنف شد،ولی از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش می چرخن نمی دونم چشه
آهان!یواشکی می خواد جیم بشه
دید یه کمی سرش شلوغه خدا
یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیه بشکه ی نفت
یهو سرش رو پایین انداخت و رفت
قراولا چند تا بهش ایست دادن
یارو وانستاد،تا جلوش واستادن
فوری در آورد براشون چک کشید
گفت ببرید وصول کنید خوش بشید
دلم برای حریا لک زده
دیر برسم یکی دیگه تک زده
اگه نرم حوریه دلگیر می شه
تو رو خدا بذار برم دیر می شه
قراول حضرت حق، دمش گرم
با رشوه ی خیلی کلون نشد نرم
گوشای یارو رو گرفت تو دستش
کشون کشون برد و یه جایی بستش
رشوه ی حاجی رو ضمیمه کردن
توی جهنم اونو بیمه کردن
حاجیه داشت بلند بلند غر می زد
داشت روی اعصابا تلنگور می زد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی
یه خورده هم حبس نفس کن حاجی
این همه آدم رو معطل نکن
بگیر بشین این همه کل کل نکن
یه عالمه نامه داریم نخونده
تازه هنوز کرات دیگه مونده
نامه ی تو پر از کارای زشته
کی بهت گفته جات توی بهشته
بهشت جای آدمای با حاله
ولت کنم بری بهشت!محاله
یادته که چقدر ریا می کردی
بنده های ما رو سیاه می کردی
تا یه نفر دور و برت می دیدی
چقدر والضالین و می کشیدی
این همه که روضه و نوحه خوندی
یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟
خیال می کردی ما حواسمون نیست؟
نظم و نظام هستی کشکی کشکی ست؟
هر کاری کردی،بچه ها نوشتن
می خوای خودت برو ببین تو زومکن
خلاصه وقتی یارو فهمید اینه
بازم درست نمی تونست بشینه
کاسه ی صبرش یهو سر می رفت
تا فرصتی گیر می آورد در می رفت
.
.
.
قیامته اینجا،عجب جاییه
جونه شما خیتی تماشاییه
از یه طرف کلی کشیش آوردن
کشون کشون همه رو پیش آوردن
گفتم:اینا رو که قطار کردن
بیچاره ها مگه چیکار کردن
ماموره گفت می گم یهت من الان
مفسد فی الارض که می گن همین هان
گفت اینا بهشت فروشی کردن
بی پدرا خدا رو جوشی کردن
به نام دین حسابی خوردن اینها
بد جوری ژاندارک و اینا چزوندن
زنده توی آتیش اونو سوزوندن
توی زمین خدایی پیشه کردن
خون گالیله رو تو شیشه کردن
اگه بهش بگی کلاتو صاف کن
بهت می گه بشین و اعتراف کن
همیشه در حال نذاره بودن
شما بگو اینها چی کاره بودن؟
خیام اومد یه بطری هم تو دستش
رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش
حاجی بلند شد با صدای محکم
گفت :این آقا باید بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی
این که نه مدعی داره نه شاکی
نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو
نه عربده کشیده و نه چاقو
نه مال این نه مال اونو خورده
فقط عرق خریده رفته خورده
آدم خوبیه،هواشو داشتم
اینجا خودم براش شراب گذاشتم
یهو شنیدم ایست،خبردار داد
ننشسته ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافیل از اون ور اومد
رفت روی چارپایه و چند تا صور زد
دیدم دارن تخت روون می آرن
فرشته ها رو دستشون می آرن
مونه بودم که این کیه خدایا
تو محشر این کارا چیه خدیا
فکر می کنید داخت اون تخت کی بود
الان مگم،یه لحظه، اسمش چی بود
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد
همون که این لامپا رو اختراع کرد
همون که کاراش عالی بود،اون دیگه
بگید بابا!توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت:دیگه پایین نیا
یه راست برو بهشت پیش انبیا
وقتو تلف نکن توماس زود برو
از روی پل نری یه وقت می افتی
می گم هوایی ببرند و مفتی
باز حاجی ساکت نتونست بشینه
گفت که مفهوم عدالت اینه؟
توماس ادیسون که مسلمون نبود
این بابا اهل دین و ایمون نبود
نه روضه رفته بود نه پای منبر
نه شمر می دونست چیه نه خنجر
یه رکعتم نماز شب نخونده
با سیم میم هاش شبو به صبح رسونده
حرفای یارو که به اینجا رسید
خدا یه آهی از ته دل کشید
حضرت حق خودش رو جابجا کرد
یه کم یه این حاجی نیگا نیگا کرد
از اون نگاه های عاقل اندر سفیه
با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود
خطاب به بنده هاش دوباره فرمود
شما عجب کله خرایی هستید
بابا عجب جونورایی هستید
شمر اگر بود،آدلف هیتلر هم بود
خنجر اگر بود،روولور هم بود
حیفه که آدم خودشو پیر کنه
و سوزنش فقط یه جا گیر کنه
می گید توماس من مسلمون نبود؟
اهل نماز و دین و ایمون نبود؟
اولا از کجا می گید این حرفو؟
در بیارید کله ی زیر برفو
اون منو بهتر از شما شناخته
دلیلشم این چیزایی که ساخته
درسته گفتم عبادت کنید
نگفتم به خلق خدمت کنید؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده
دنیا رو هم کلی قشنگتر کرده
من که یه چراغ بیشتر نداشتم
اونم تو آسمونا کار گذاشتم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمی دونید چقدر کمک به من کرد
تو دنیا هیچ کی بی چراغ نبوده
یا اگرم بوده تو باغ نبوده
خدا برای حاجی آتش افروخت
دروغ چرا!یه کم دلم براش سوخت
طفلی تو باورش چه قصرا ساخته
اما اینجا که رسیده ،باخته
یکی میاد یه هاله ای باهاشه
چقدر بهش میاد فرشته باشه
اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم
گفت تو کته ات پر قورمه سبزی ست
وقتی نمی فهمی بپرسی،بد نیست
این که نشسته یک مقام والاست
مترجمه؛رفیق حق تعالی است
خود خدا نیست،نماینده شه
مورد اعتمادشه،بنده شه
خدای لم یلد که دیدنی نیست
صداش با این گوشا شنیدنی نیست
شما زمینی ها همش همینید
اون ور میزی رو خدا می بینید
همین جوری می خواست بلند شه نم نم
گفت که بلند شو باید بری جهنم
وقتی دیدم منم گرفتار شدم
داد کشیدم،یه دفعه بیدار شدم
فایلش رو میتونی اینجا دانلود کنی و گوش بدی.
می 24, 2008 در 10:42 ب.ظ (Uncategorized)
هیچ وقت بزرگ نشو…!
وقتي بزرگ مي شوي ديگر …
خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي
كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي…
خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه
مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم
_همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_
دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند
وقتي بزرگ مي شوي ديگر …
نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،
حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي
و خانه خورشيد را از نزديك ببيني…
ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ،
حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد
و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي…
وقتي بزرگ مي شوي…قدت كوتاه مي شود
آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد
و برايت مهم نيست
كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها
ستاره هاچه بازي مي كنند …
آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني !!
و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود
كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي
پيدايش نمي كني !
وقتي بزرگ مي شوي …
دور قلبت سيم خاردار مي كشي
و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني
و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني
و يكروز يادت مي افتد كه
تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي
و دستانت را در كوچه هاي كودكي
جا گذاشته اي ،
آنروز ديگر خيلي دير شده است …
فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند
مي گويند: خيلي بزرگ شده بود…!!!!

می 24, 2008 در 10:34 ب.ظ (Uncategorized)
روزی مردی ، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را
نجات دهد ،اما عقرب انگشت او را نیش زد .
مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد ، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .
رهگذری او را دید و پرسید : برای چه عقربی را که نیش میزند ، نجات می دهی .
مرد پاسخ داد : این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم
.
چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش میزند ؟!
عشق ورزی را متوقف نساز .
لطف و مهربانی خود را دریغ نکن .
حتی اگر دیگران تو را بیازارند …
من مردم…
می 18, 2008 در 10:06 ب.ظ (Uncategorized)
سلام. سلام به کسیکه یه روزی عاشقانه می پرستیدم و من به این باور داشتم. هنوزم باورم نمیشه این تو همون فرشید عاشق و دیوونه ی منه. من فرشیدی داشتم که اگه یه قطره اشک از چشمام میومد دریا میشد و می جوشید. من فرشیدی داشتم که اگه می فهمید یه ذره ازش دلخورم همه کاری می کرد تا منو از دلخوری در بیاره. من فرشیدی داشتم که اگه من تب می کردم اون…
حالا چی شده اون فرشید من؟ چرا حتی با مرگ من ککش هم نمیگزه. چرا حتی مرگ من دلش رو به درد نمیاره؟ چرا سنگدل شده؟ چرا ظالم شده؟ چرا بی رحم شده؟ چرا نامرد شده؟ چرا با دیدن مرگ من لذت می بره؟
فرشید من! با تو نیستم. با اون فرشید مهربون خودمم. فرشید ماه من. فرشید گل من. فرشید مهربونم. فرشید عاشقم. روزای خوبمون یادته؟ اون روزا رو که دزدکی می رفتیم طپش یادته؟ تو مگه می تونستی طاقت بیاری و دستامو نگیری؟ می تونستی بغلم نکنی؟ بوسم نکنی؟ بهم محبت نکنی؟ روزایی که تو کلاس با هم بودیم رو یادت میاد؟ یا سینمارو؟ تو چقدر خوب و مهربون بودی! چقدر دوسم داشتی! من اون روززا به عشقت ایمان داشتم.توام عاشقم بودی.اما مثل اینکه عشقت ته کشید. یادته از همون اول بهت می گفتم من خوب نیستم و یه روز از حرفات پشیمون میشی ومیگی دوسم نداری؟ حالا همون روزا رسیده. حالا تو پشیمونی. اما نمی دونم چرا رک نمیگی ازم متنفری و نمیری. البته تو که رفتی. بازم ایم منم که مثل کنه بهت چسبیدم و رهات نمی کنم. واسه همین میگم فقط با مرگ من خلاص میشی. خیلی لحظه شماری میکنی نه؟ حالا می فهمی انتظار چقدر سخته. من معنی انتظارو خوب می فهمم. البته توام می فهمی چون کم واسه مریمت انتظار نکیشیدی. فرشید من! تو چطور می تنی یهو اینجوری عوض شی و بی رحم شی؟ پس کو اون دل صاف و مهربون؟ من حاضر نبودم مهربونی تورو با دنیا عوض کنم. بهت که میگفتم مهربونتر از تو و عاشقتر از تو پیدا نمیشه. حالا میگممغرورتر و شاید سنگدلتر از توام نمی تونه پیدا شه. تو همون قدر که مهربونی می تونی سنگدل شی. دیگه چیزی ازم باقی نمونده. هیچی. دیگه هیچی ندارم از دست بدم. خود تورو هرگز نداشتم. فقط عشقت مال من بود که اونم از دست دادم. نمیدونم شاید عرضه ی نگه داشتنت رو نداشتم. اما دیگه اینا مهم نیست. مهم اینه که دیگه ندارمت و هرگز نمی تونم به دستت بیارم. من دیگه واقعا مردم. یه مرگ غریبانه و بی سر و صدا و بی شیون. هیچ کس حتی برای مرگ من گریه نکرد. یه مرگ آروم و …
دیگه حتی مرگ من برات اهمیت نداره. من مردم. اما من هنوز دوستت دارم. می دونم دیگه جمله ی دوستت دارم رو هرگز هرگز تا ابد ازتو نخواهم شنید چون دوسم نداری اما دلم واسه دوست دارم گفتنات تنگ شده. واسه اون روزای قشنگی که تو دوسم داشتی. همیشه بهت می گفتم که من فقط تورو دارم و افتخار می کنم که توی مهربون عاشق منی.اما حالا که دوسم نداری دیگه هیچی ندارم. مرگ تنها آرزومه. مرگ… چه واژه ی شیرینیه واسه آدم بی کسی مثل من. اما بدون خیلی بی رحمی. من جز تو هیچ کس رو ندارم. بهت گفته بودم روزی که عشق تورو از دست بدم و بدونم دوسم نداری اون روز روز مرگ منه. نگفته بودم؟ توام گفتی پس بدون تو تا ابد زنده ای. حالا دیدی من مردم؟ تو خودت با دستای خودت من رو کشتی. با نفرتت از من من مردم. دیگه هم هرگز زنده نخواهم شد. چون تو هرگ زدوسم نخواهی داشت و من هرگز جمله ی دوست دارم رو از تو نخواهم شنید. پس دیدار به قیامت. اگر قیامتی باشه. دوستت دارم.
خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟؟؟
می 17, 2008 در 3:40 ب.ظ (Uncategorized)
سلام. سلام به کسی که یکسال عاشقش بودم و تو رویای با او بودن غرق بودم اما بعد از یکسال سقف آرزوهام رو رو سرم آوار کرد.
سلام فرشید من. با وجود نفرت تو از من من تا ابد خواهم گفت فرشید من. چون من تواین عشق همه چیزم رو گذاشتم پای تو. پس حق دارم تو رویاهام فرشید خودم بدونم تورو. امروز حالم از همیشه بدتره. مدرسه هم نتونستم برم. الانم تازه از رختخواب بلند شدم و نمیتونم زیاد بشینم. حالم خوب نیست. البته می دونم وقتی اینو بخونی میگی خب به من چه که خوب نیستی. اما من به رسم قدیما که عاشق هم بودیم و همه چیرو به هم می گفتیم الانم میگم. می تونی نخونی.
فرشید… چرا ما به اینجا رسیدیم؟ یادته هر وقت از عشق ب قیه صحبت می کردم تو ناراحت میشدی و می گفتی خودمون رو با دیگران مقایسه نکن. ما با اونا فرق داریم. اما حالا می بینی؟ ما با اونای دیگه هیچ فرقی نداریم. تازه بدتر از اونا جداشدیم. با دلخوری و شاید کینه. دل من شکست اما هیچ کس حتی صداش رو نشنید. و تو که صداش رو می شنیدی گوشاتو بستی تا نشنوی. حتی آینده ی من هم برات مهم نیست. چه حرف با مزه ای میزنم. خب معلومه وقتی خود آدم مهم نباشه دیگه نه آیندش مهمه نه حال و روز الانش. اما اینو بدون که خیلی بی رحم و بی انصافی. باورم نمیشه تو همون فرشید مهربون و عاشق خو دمنی که روزی هزار بار قربون صدقم می رفتی و امونم رو بریده بودی از بس می گفتی دوست دارم. نمی ذاشتی منم بگم. تو همونی؟ پس کو اون قلب مهربون و پر از عشقت؟ من باورم نمیشه این تو باشی. فرشید من حاضر بود جونش رو برم بده. حاضر بود از همه چیز بگذره. دوسم داشت نه نفرت. من فرشید خودم رو میخوام. همون فرشید خوب و عاشق و مهربونو. دیگه طاقت ندارم. یادم میاد یه بار که بهت گفتم وقتی تو نباشی برام فرقی نداره با کی ازدواج می کنم سرم داد زدی و گفتی آیندته. این حرفارو نزن. باید بهترین انتخاب رو بکنی. حالا با علم به اینکه از این آقا و خانوادش بدم میاد می خوام بهش بگم بله. حتی نمی دونم چه شرایطی داره. مامان میگه خانوادهی پرجمعیتی هستن و واسه همین به شدت مخالفه اما من میگم می خوام فقط ازدواج کنم. دعا کن تا شب راضی شه.
نمی دونم چرا اینارو به تو میگم اصلا. تو که دیگه برات مهم نیست. شاید اصلا نیای اینجا. اما من اگه اینجام ننویسم می میرم. اصلا باورم نمیشه این من و توییم که با اون عشق ناب به اینجا رسیدیم. شاید از اول به هم دروغ گفتیم. آخه مگه میشه یه عاشق اینجوری با معشوقش رفتار کنه؟ این همه ظالمانه؟ لاقل به حرمت اون همه عشقی که داشتیم به هم نباید اینجا می رسیدیم. من کم گذاشتم؟ چی؟ من که هر کاری خواستی کردم که. پس چرا عشقت به نفرت تبدیل شد؟ اینارو از ته دل، یه دل شکسته می نویسم. نه واسه اینکه دل تو بسوزه یا مثلا احساسات تورو تحریک کنم. نه اینا همه حرف دل منه. منی که تا چند ساعت دیگه با چشمای باز دارم میرم تو یه گودال سرد و تاریک و وحشتناک که از حالا می ترسم. اما می خوام تورو خوشحال کنم. از بین ما یکی خوشبخت باشه کافیه. اونم تویی. تو به هر چی می خواستی رسیدی. زن خوب. زندگی خوب و رمانتیک. یه خانوم مهربون و عاشق که اگه لب تر کنی جونش رو میده برات. یه زندگی که من همیشه تو رویا می دیدم. اما حالا زندگیم شده کابوس. یه کابوش ترسناک که نقش اولش خودمم. زندگیم یه فیلم وحشتناکه که کاگردانش خود منم. پایان این فیلم باید جوری تموم شه که به خوشحلی تو ختم بشه. حالا که ازم متنفری حتما از دیدن بدبخت شدن من لذت خواهی برد. پس منتظر باش. شب داره از راه میاد. شبی که واست از روز روشنتره.
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
روی خندان تور ا کاشکی می دیدم
شانه بالا زدنت را بی قید
و تکان دادن دستت
که مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر
کاشکی می دیدم
می 16, 2008 در 5:10 ب.ظ (Uncategorized)
سلام. خوبی؟ میدونم الان که این نوشته رو خوندی ازم متنفری. میدونم دیگه دوسم نداری و هرگز نخواهی داشت. میدونم برات مهم نیستم. خودت این رو همیشه میگی. خودت گفتی که برات مهم نیست من چه فکری راجع به تو میکنم. مهم نیست من کی ام و چه فکری میکنم. چه حسی دارم. من همیشه به کسی میگم که مهم نیست چه فکری می کنی که خودش و وجودش اصلا برام مهم نباشه. اما تو اینو همیشه بهم میگی. خب من نمی تونم وادارت کنم تو برام ارزش قائل باشی یا دوسم داشته باشی. می دونم اینجا نقطه ی پایانی این رابطه ست. اما نمی خواستم اینجوری با نفرت تو تموم شه. با دلخوری و شکسته شدن قلب من. اما مهم نیست دیگه که دل من شکسته یا نه. برای تو که مهم نیست منم که دیگه نمی خوام هرگز به دلم گوش بدم یا بهش اهمیتی بدم. بذار هر بلایی سرش میاد بیاد. حقشه. اون که میدونست از اولش که نی تونه با دل تو جفت شه و دل تو مال این نیست پس نباید بهش دل میدادو وابسته میشد. حالا که وابسته تو شده باید تحمل کنه. منم دیگه گوش بهش نمیکنم. حالا که ازم متنفری دیگه هیچی برام مهم نیست. واسه همیشه از شرم راحت میشی. همین الان میخوام به کسی بله بگم که نه یه ذره علاقه ای به خودش دارم نه به خانوادش. می خوام انتقام بگیرم. از خودم. میخوام با بدبخت شدنم لذت ببری و دلت خنک شه. آروم شی و تاوان هدر شدن یکسال زندگیت رو بدم. میدونم یکسال زندگیت هدر شد. من که بهت گفته بودم من لیاقت تورو ندارم اما تو تعارف می کردی. حالا خودت به این نتیجه رسیدی و ….
دلم شکسته. دیگه هیچی واسم مهم نیست. تو آتیشم زدی. میخوام این آتیش رو شعله ور ترش کنم تا با دیدنش دلت خنک شه. بخند گلم. بخند. دیگه واسه همیشه راحت میشی. خنده مال توئه. بخند. میدونم دیگه احساسم هم برات مهم نیست اما من هنوز دوست دارم. دوست خواهم داشت. تا ابد به یادت می مونم و در کنار یکی دیگه با خاطره های تو نفس خواهم کشید. فقط نفس. بخند. فراموشم کن و زندگی کن. منو بابت همه ی مزاحمت ها و اذیت کردنم ببخش. یکسال عمرت هدر شد. ببخش. می خوام انتقام تورو از این دخترک بگیرم گلم. بخند. بخند تا دنیا به روت بخنده. دیگه انتظار تموم شد. دیگه راحت شدی. بخند.
از چه دلتنگ شدی؟؟؟
دلخوشی ها کم نیست…
می 15, 2008 در 6:47 ب.ظ (Uncategorized)
یکی بود یکی نبود و یه خدا بود و یه دریای کبود و یه جاده که مسافری نداشت زیر این سقف کبود… می دونی غصه دخترک چی بود؟ می گفت اگه یه روز و یا یه شب تلخ زیبای اون سوار بالای سرنوشت شه اگه یه دختر دیگه یه جای دیگه دعا کرده باشه اگه اون بره اون می خواد چیکار کنه؟؟؟
آره من همون دخترکم که تو بهش بی تفاوتی. که تو تا وقتی باهاشی که تنهایی و حوصلت سر میره. تا وقتی باهاشی که اون باهات تماس بگیره یا وقتی که قهر کنه تا تو باهاش تماس بگیری. وقتی با هم خوبین تا اون تماس نگیره از توام خبری نیست. به خدا فرشید خسته شدم از بس روزی هزار بار میام اینجا تا شاید لااقل تو اینجا خبری ازم گرفته باشی یا باهام حرفی بزنی اما دریغ از یه سطر نوشته. تو خودت گفتی این وب رو تا ابد نگه میداری انیجوری می خواستی این کارو بکنی؟ می دونم سرت شلوغه و وقت نداری اما منم آدمم. کاش اینو می فهمیدی. من بیشتر از یک ساله بدون اینکه یه ذره امیدی داشته باشم واسه رسیدن به تو دارم تمام خواستگارام رو رد می کنم چون میدونم با ازدواج باید واسه ابد برم. اما تو تازه بر می گردی و با طعنه میگی که من دارم به شهبازی فکر می کنم در حالیکه اون اصلا به من فکر نمیکنه. واقعا که. دلم خیلی گرفته. از تو. اولین باره که این حرف رو می زنم. دلم رو بدجوری شکستی. میدونم واست یه ذره ارزش نداره. اهمیت نداره. چون هر وقت این رو بهت گفتم حتی معذرت خواهی نکردی. چون مهم نبوده برات. می دونم بهم می خندی و میگی دیدی بازم به قولت عمل نکردی و برگشتی؟ اما من هر کاری می کنم واسه این بود که دوست دارم. اما تو… دلم برای اولین باره تو این یه سل اینجوری ازت می گیره. دارم خفه میشم. دلم می خواست جرات داشتم تا خودم رو بکشم تا تو اینجوری راحت شی از دستم. آخه همش قول می دم و می زنم زیرش. فقط با مرگ من راحت میشی. اینو می دونم. اما من چاره ای ندارم جز اینکه ثانیه هارو بشمارم تا اون لحظه بیاد. توام چاره ای جز انتظار واسه اون لحظه نداری. شاید انتظارت زیاد طول بکشه و شاید حتی یه روز طول نکشه. فرشید! خیلی بی انصافی. خیلی. تو فقط وقتی پیش منی که مریمت رو نداری کنارت. وقتی اون باشه من حتی حق ندارم یه اس ام اس ازت بگیرم. این یعنی عاشقی؟ سهم من از این عشق یکساله چیه اخههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به خدا دارم خفه میشم. هیچ کس حتی منو نمی فهمه. این بیشتر عذابم میده. تو هنوز بعد از یکسال فکر می کنی من به یکی دیگه فکر می کنم. آتیشم زدی با این حرفت. آتیشم زدی. آتیشم زدی. از خودم متنفرم که نمی تونم برم. اما تا بیشتر از این عشق خودم رو خراب نکردم میرم گم میشم. تا بیشتر از این آتیش نگرفتم میرم گور خودم رو گم می کنم. تو نمی خواد اینجوری با این حرفا بیرونم کنی. به جون خودت قسم می خورم تا هرگز مزاحمت نشم. من تا به حال به جون تو قسم نخوردم. هرگز هم نمی خواستم این کارو بکنم. حالا هم فقط واسه این قسم می خورم تا حتی اگه مردم نتونم برگردم. پس اگه یه روز خواستی باهام تماس بگیری و من جواب ندادم ازم ناراحت نشو. فکر نکن به یکی دیگه فکر میکنم. قسم میخورم به جان عزیزترین عزیزم فرشیدم، که تنها کسی بو و هست و خواهد بود که اینجوری دوسش دارم و بهش فکر می کنم که دیگه هرگز مزاحمت نشم. با این قسم هرگز نمی تونم برگردم. فقط اگر اجازه بدی در مورد تو اینجا یا وبلاگ خودم هرازگاهی بنویسم. اگه اجازه بدی. اگر نه از اینجام گورم رو واسه همیشه گم می کنم.


