محاکمه الهی!

یه شب که حسابی خسته بودم
همین جوری چشامو بسته بودم
سیاهی چشام یه لحظه سر خورد
یه دفعه مثل مرده ها خوابم برد
تو خواب دیدم محشر کبری شده
محکمه ی الهی بر پا شده
خدا نشسته،مردم از زن و مرد
ردیف ردیف مقابلش واستادن
چرتکه گذاشته و حساب می کنه
به بنده هاش عتاب خطاب می کنه
می گه چرا این همه لج می کنید
راهتونو بی خودی کج می کنید
آیه فرستادم که آدم بشید
با دلخوشی کنار هم جمع بشید
دلای غم گرفته رو شاد کنید
با فکرتون دنیا رو آباد کنید
عقل دادم برید تدبر کنید
نه اینکه جای عقل کاه پر کنید
من بهتون چقدر ماشاالله گفتم
نیافریده باریک الله گفتم
من که هواتونو همیشه داشتم
حتی یه لحظه گشنتون نذاشتم
اما شما،بازی نکرده باختین
نشستین و خدای جعلی ساختین
هر کدوم از شما خودش خدا شد
از ما و آیه های ما جدا شد
یه جو زمین و این همه شلوغی؟
این همه دین و مذهب دروغی؟
حقیقتا شماها خیلی پستین
خر نباشین،گاوو نمی پرستین
از توی جمع یکی بلند شد واستاد
بلند بلند هی صلوات فرستاد
از اون قیافه های حق به جانب
هم از خودی شاکی،هم از عجانب
گفت چرا هیشکی روسری سرش نیست
پس چرا هیشکی پیش همسرش نیست
چرا زنا این جوری بد لباسن؟
مردای غیرتی کجا پلاسن؟
خدا بهش گفت بتمرگ!حرف نزن
اینجا که فرقی ندارن مرد و زن
یارو کنف شد،ولی از رو نرفت
حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت
چشاش می چرخن نمی دونم چشه
آهان!یواشکی می خواد جیم بشه
دید یه کمی سرش شلوغه خدا
یواش یواش شد از جماعت جدا
با شکمی شبیه بشکه ی نفت
یهو سرش رو پایین انداخت و رفت
قراولا چند تا بهش ایست دادن
یارو وانستاد،تا جلوش واستادن
فوری در آورد براشون چک کشید
گفت ببرید وصول کنید خوش بشید
دلم برای حریا لک زده
دیر برسم یکی دیگه تک زده
اگه نرم حوریه دلگیر می شه
تو رو خدا بذار برم دیر می شه
قراول حضرت حق، دمش گرم
با رشوه ی خیلی کلون نشد نرم
گوشای یارو رو گرفت تو دستش
کشون کشون برد و یه جایی بستش
رشوه ی حاجی رو ضمیمه کردن
توی جهنم اونو بیمه کردن
حاجیه داشت بلند بلند غر می زد
داشت روی اعصابا تلنگور می زد
خدا بهش گفت دیگه بس کن حاجی
یه خورده هم حبس نفس کن حاجی
این همه آدم رو معطل نکن
بگیر بشین این همه کل کل نکن
یه عالمه نامه داریم نخونده
تازه هنوز کرات دیگه مونده
نامه ی تو پر از کارای زشته
کی بهت گفته جات توی بهشته
بهشت جای آدمای با حاله
ولت کنم بری بهشت!محاله
یادته که چقدر ریا می کردی
بنده های ما رو سیاه می کردی
تا یه نفر دور و برت می دیدی
چقدر والضالین و می کشیدی
این همه که روضه و نوحه خوندی
یه لقمه نون دست کسی رسوندی؟
خیال می کردی ما حواسمون نیست؟
نظم و نظام هستی کشکی کشکی ست؟
هر کاری کردی،بچه ها نوشتن
می خوای خودت برو ببین تو زومکن
خلاصه وقتی یارو فهمید اینه
بازم درست نمی تونست بشینه
کاسه ی صبرش یهو سر می رفت
تا فرصتی گیر می آورد در می رفت
.
.
.
قیامته اینجا،عجب جاییه
جونه شما خیتی تماشاییه
از یه طرف کلی کشیش آوردن
کشون کشون همه رو پیش آوردن
گفتم:اینا رو که قطار کردن
بیچاره ها مگه چیکار کردن
ماموره گفت می گم یهت من الان
مفسد فی الارض که می گن همین هان
گفت اینا بهشت فروشی کردن
بی پدرا خدا رو جوشی کردن
به نام دین حسابی خوردن اینها
بد جوری ژاندارک و اینا چزوندن
زنده توی آتیش اونو سوزوندن
توی زمین خدایی پیشه کردن
خون گالیله رو تو شیشه کردن
اگه بهش بگی کلاتو صاف کن
بهت می گه بشین و اعتراف کن
همیشه در حال نذاره بودن
شما بگو اینها چی کاره بودن؟
خیام اومد یه بطری هم تو دستش
رفت و یه گوشه ای گرفت نشستش
حاجی بلند شد با صدای محکم
گفت :این آقا باید بره جهنم
خدا بهش گفت تو دخالت نکن
بگو چرا به خون این هلاکی
این که نه مدعی داره نه شاکی
نه گرد و خاک کرده و نه هیاهو
نه عربده کشیده و نه چاقو
نه مال این نه مال اونو خورده
فقط عرق خریده رفته خورده
آدم خوبیه،هواشو داشتم
اینجا خودم براش شراب گذاشتم
یهو شنیدم ایست،خبردار داد
ننشسته ها بلند شدن واستادن
حضرت اسرافیل از اون ور اومد
رفت روی چارپایه و چند تا صور زد
دیدم دارن تخت روون می آرن
فرشته ها رو دستشون می آرن
مونه بودم که این کیه خدایا
تو محشر این کارا چیه خدیا
فکر می کنید داخت اون تخت کی بود
الان مگم،یه لحظه، اسمش چی بود
اون که تو دنیا مثل توپ صدا کرد
همون که این لامپا رو اختراع کرد
همون که کاراش عالی بود،اون دیگه
بگید بابا!توماس ادیسون دیگه
خدا بهش گفت:دیگه پایین نیا
یه راست برو بهشت پیش انبیا
وقتو تلف نکن توماس زود برو
از روی پل نری یه وقت می افتی
می گم هوایی ببرند و مفتی
باز حاجی ساکت نتونست بشینه
گفت که مفهوم عدالت اینه؟
توماس ادیسون که مسلمون نبود
این بابا اهل دین و ایمون نبود
نه روضه رفته بود نه پای منبر
نه شمر می دونست چیه نه خنجر
یه رکعتم نماز شب نخونده
با سیم میم هاش شبو به صبح رسونده
حرفای یارو که به اینجا رسید
خدا یه آهی از ته دل کشید
حضرت حق خودش رو جابجا کرد
یه کم یه این حاجی نیگا نیگا کرد
از اون نگاه های عاقل اندر سفیه
با اینکه خیلی خیلی خسته هم بود
خطاب به بنده هاش دوباره فرمود
شما عجب کله خرایی هستید
بابا عجب جونورایی هستید
شمر اگر بود،آدلف هیتلر هم بود
خنجر اگر بود،روولور هم بود
حیفه که آدم خودشو پیر کنه
و سوزنش فقط یه جا گیر کنه
می گید توماس من مسلمون نبود؟
اهل نماز و دین و ایمون نبود؟
اولا از کجا می گید این حرفو؟
در بیارید کله ی زیر برفو
اون منو بهتر از شما شناخته
دلیلشم این چیزایی که ساخته
درسته گفتم عبادت کنید
نگفتم به خلق خدمت کنید؟
توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده
دنیا رو هم کلی قشنگتر کرده
من که یه چراغ بیشتر نداشتم
اونم تو آسمونا کار گذاشتم
توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد
نمی دونید چقدر کمک به من کرد
تو دنیا هیچ کی بی چراغ نبوده
یا اگرم بوده تو باغ نبوده
خدا برای حاجی آتش افروخت
دروغ چرا!یه کم دلم براش سوخت
طفلی تو باورش چه قصرا ساخته
اما اینجا که رسیده ،باخته
یکی میاد یه هاله ای باهاشه
چقدر بهش میاد فرشته باشه
اومد رسید و دست گذاشت رو دوشم
گفت تو کته ات پر قورمه سبزی ست
وقتی نمی فهمی بپرسی،بد نیست
این که نشسته یک مقام والاست
مترجمه؛رفیق حق تعالی است
خود خدا نیست،نماینده شه
مورد اعتمادشه،بنده شه
خدای لم یلد که دیدنی نیست
صداش با این گوشا شنیدنی نیست
شما زمینی ها همش همینید
اون ور میزی رو خدا می بینید
همین جوری می خواست بلند شه نم نم
گفت که بلند شو باید بری جهنم
وقتی دیدم منم گرفتار شدم
داد کشیدم،یه دفعه بیدار شدم

فایلش رو میتونی اینجا دانلود کنی و گوش بدی.

هیچ وقت بزرگ نشو…!

وقتي بزرگ مي شوي ديگر


خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي

كه آوازهاي نقره اي مي خوانند دست تكان بدهي


خجالت مي كشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه

مادرشان بر نگشته، فكر مي كني آبرويت ميرود اگر يكروز مردم

_همانهاي كه خيلي بزرگ شده اند_

دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند


وقتي بزرگ مي شوي ديگر


نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد نيايد،

حتي دلت نمي خواهد پشت كوهها سرك بكشي

و خانه خورشيد را از نزديك ببيني


ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته ،

حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد

و اشكهاي آسمان را پاك مي كردي


وقتي بزرگ مي شوي
قدت كوتاه مي شود

آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها نميرسد

و برايت مهم نيست

كه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرها

ستاره هاچه بازي مي كنند


آنها آنقدر دورند كه تو حتي لبخندشان را هم نمي بيني !!

و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي شود

كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي

پيدايش نمي كني !


وقتي بزرگ مي شوي


دور قلبت سيم خاردار مي كشي

و درمراسم تدفين درختها شركت مي كني

و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را مي خواني

و يكروز يادت مي افتد كه

تو سالهاست چشمانت را گم كرده اي

و دستانت را در كوچه هاي كودكي

جا گذاشته اي ،

آنروز ديگر خيلي دير شده است


فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند

مي گويند: خيلي بزرگ شده بود…!!!!

روزی مردی ، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند . او تصمیم گرفت عقرب را

نجات دهد ،اما عقرب انگشت او را نیش زد .

مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد ، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد .

رهگذری او را دید و پرسید : برای چه عقربی را که نیش میزند ، نجات می دهی .

مرد پاسخ داد : این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم

.

چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش میزند ؟!

عشق ورزی را متوقف نساز .

لطف و مهربانی خود را دریغ نکن .

حتی اگر دیگران تو را بیازارند …

صحرا نشین عاشق

جوان صحرانشینی،سرگردان د رصحرا می رفت تا اینکه خود را در کنار چاهی یافت.

دختری بسیار زیبا همچون قرص ماه، از آن اب می کشید.

به او گفت:”دیوانه وار عاشق تو ام

دختر جوان پاسخ داد:”کنار چشمه زن دیگری هم هست،

چنان زیباست که من حتی لایق خدمت گذاری او هم نیستم.”

جوان فورا روی برگرداند،کسی نبود.

پس دخترک ندا داد:”صداقت چه زیباست و دروغ چه زشت!

میگویی واله و شیدای منی ٫

اما همین بس که از زن دیگری با تو سخن گویم تا روی از من بر گردانی

” اگر عمیقا به زنی عشق بورزی، این عشق هرگز تازگی خود را از دست نخواهد داد…”

من مردم…

سلام. سلام به کسیکه یه روزی عاشقانه می پرستیدم و من به این باور داشتم. هنوزم باورم نمیشه این تو همون فرشید عاشق و دیوونه ی منه. من فرشیدی داشتم که اگه یه قطره اشک از چشمام میومد دریا میشد و می جوشید. من فرشیدی داشتم که اگه می فهمید یه ذره ازش دلخورم همه کاری می کرد تا منو از دلخوری در بیاره. من فرشیدی داشتم که اگه من تب می کردم اون…

حالا چی شده اون فرشید من؟ چرا حتی با مرگ من ککش هم نمیگزه. چرا حتی مرگ من دلش رو به درد نمیاره؟ چرا سنگدل شده؟ چرا ظالم شده؟ چرا بی رحم شده؟ چرا نامرد شده؟ چرا با دیدن مرگ من لذت می بره؟

فرشید من! با تو نیستم. با اون فرشید مهربون خودمم. فرشید ماه من. فرشید گل من. فرشید مهربونم. فرشید عاشقم. روزای خوبمون یادته؟ اون روزا رو که دزدکی می رفتیم طپش یادته؟ تو مگه می تونستی طاقت بیاری و دستامو نگیری؟ می تونستی بغلم نکنی؟ بوسم نکنی؟ بهم محبت نکنی؟ روزایی که تو کلاس با هم بودیم رو یادت میاد؟ یا سینمارو؟ تو چقدر خوب و مهربون بودی! چقدر دوسم داشتی! من اون روززا به عشقت ایمان داشتم.توام عاشقم بودی.اما مثل اینکه عشقت ته کشید. یادته از همون اول بهت می گفتم من خوب نیستم و یه روز از حرفات پشیمون میشی ومیگی دوسم نداری؟ حالا همون روزا رسیده. حالا تو پشیمونی. اما نمی دونم چرا رک نمیگی ازم متنفری و نمیری. البته تو که رفتی. بازم ایم منم که مثل کنه بهت چسبیدم و رهات نمی کنم. واسه همین میگم فقط با مرگ من خلاص میشی. خیلی لحظه شماری میکنی نه؟ حالا می فهمی انتظار چقدر سخته. من معنی انتظارو خوب می فهمم. البته توام می فهمی چون کم واسه مریمت انتظار نکیشیدی. فرشید من! تو چطور می تنی یهو اینجوری عوض شی و بی رحم شی؟ پس کو اون دل صاف و مهربون؟ من حاضر نبودم مهربونی تورو با دنیا عوض کنم. بهت که میگفتم مهربونتر از تو و عاشقتر از تو پیدا نمیشه. حالا میگممغرورتر و شاید سنگدلتر از توام نمی تونه پیدا شه. تو همون قدر که مهربونی می تونی سنگدل شی. دیگه چیزی ازم باقی نمونده. هیچی. دیگه هیچی ندارم از دست بدم. خود تورو هرگز نداشتم. فقط عشقت مال من بود که اونم از دست دادم. نمیدونم شاید عرضه ی نگه داشتنت رو نداشتم. اما دیگه اینا مهم نیست. مهم اینه که دیگه ندارمت و هرگز نمی تونم به دستت بیارم. من دیگه واقعا مردم. یه مرگ غریبانه و بی سر و صدا و بی شیون. هیچ کس حتی برای مرگ من گریه نکرد. یه مرگ آروم و …

دیگه حتی مرگ من برات اهمیت نداره. من مردم. اما من هنوز دوستت دارم. می دونم دیگه جمله ی دوستت دارم رو هرگز هرگز تا ابد ازتو نخواهم شنید چون دوسم نداری اما دلم واسه دوست دارم گفتنات تنگ شده. واسه اون روزای قشنگی که تو دوسم داشتی. همیشه بهت می گفتم که من فقط تورو دارم و افتخار می کنم که توی مهربون عاشق منی.اما حالا که دوسم نداری دیگه هیچی ندارم. مرگ تنها آرزومه. مرگ… چه واژه ی شیرینیه واسه آدم بی کسی مثل من. اما بدون خیلی بی رحمی. من جز تو هیچ کس رو ندارم. بهت گفته بودم روزی که عشق تورو از دست بدم و بدونم دوسم نداری اون روز روز مرگ منه. نگفته بودم؟ توام گفتی پس بدون تو تا ابد زنده ای. حالا دیدی من مردم؟ تو خودت با دستای خودت من رو کشتی. با نفرتت از من من مردم. دیگه هم هرگز زنده نخواهم شد. چون تو هرگ زدوسم نخواهی داشت و من هرگز جمله ی دوست دارم رو از تو نخواهم شنید. پس دیدار به قیامت. اگر قیامتی باشه. دوستت دارم.

خیلی مسخرست

سلام. سلام به کسی که یکسال عاشقش بودم و تو رویای با او بودن غرق بودم اما بعد از یکسال سقف آرزوهام رو رو سرم آوار کرد.

سلام. سلام کسی که یک سال عاشقش بودی و الان خب… رو پذیرا باش. اگه عشق واقعا عشق بوده باشه هرگز تموم نمیشه.

سلام فرشید من. با وجود نفرت تو از من من تا ابد خواهم گفت فرشید من. چون من تواین عشق همه چیزم رو گذاشتم پای تو. پس حق دارم تو رویاهام فرشید خودم بدونم تورو. امروز حالم از همیشه بدتره. مدرسه هم نتونستم برم. الانم تازه از رختخواب بلند شدم و نمیتونم زیاد بشینم. حالم خوب نیست. البته می دونم وقتی اینو بخونی میگی خب به من چه که خوب نیستی. اما من به رسم قدیما که عاشق هم بودیم و همه چیرو به هم می گفتیم الانم میگم. می تونی نخونی.

از این حرفات حالم به هم میخوره منیژه. واقعا میگم. وقتی این طور حرف میزنی و این طور فکر میکنی،واقعا خیلی از خودم متنفر میشم و فکر میکنم یکسالم رو بیهوده صرف گفتن و عمل کردم به چیزهایی کردن که واسه تو پشیزی ارزش نداره. تویی که نمیدونم چرا اواسط رابطه مون همیشه اینطور به من تهمت زدی.

فرشید… چرا ما به اینجا رسیدیم؟ یادته هر وقت از عشق بقیه صحبت می کردم تو ناراحت میشدی و می گفتی خودمون رو با دیگران مقایسه نکن. ما با اونا فرق داریم. اما حالا می بینی؟ ما با اونای دیگه هیچ فرقی نداریم. تازه بدتر از اونا جداشدیم. با دلخوری و شاید کینه. دل من شکست اما هیچ کس حتی صداش رو نشنید. و تو که صداش رو می شنیدی گوشاتو بستی تا نشنوی. حتی آینده ی من هم برات مهم نیست. چه حرف با مزه ای میزنم. خب معلومه وقتی خود آدم مهم نباشه دیگه نه آیندش مهمه نه حال و روز الانش. اما اینو بدون که خیلی بی رحم و بی انصافی. باورم نمیشه تو همون فرشید مهربون و عاشق خو دمنی که روزی هزار بار قربون صدقم می رفتی و امونم رو بریده بودی از بس می گفتی دوست دارم. نمی ذاشتی منم بگم. تو همونی؟ پس کو اون قلب مهربون و پر از عشقت؟ من باورم نمیشه این تو باشی. فرشید من حاضر بود جونش رو برم بده. حاضر بود از همه چیز بگذره. دوسم داشت نه نفرت. من فرشید خودم رو میخوام. همون فرشید خوب و عاشق و مهربونو. دیگه طاقت ندارم. یادم میاد یه بار که بهت گفتم وقتی تو نباشی برام فرقی نداره با کی ازدواج می کنم سرم داد زدی و گفتی آیندته. این حرفارو نزن. باید بهترین انتخاب رو بکنی. حالا با علم به اینکه از این آقا و خانوادش بدم میاد می خوام بهش بگم بله. حتی نمی دونم چه شرایطی داره. مامان میگه خانوادهی پرجمعیتی هستن و واسه همین به شدت مخالفه اما من میگم می خوام فقط ازدواج کنم. دعا کن تا شب راضی شه.

خیلی مسخره است.خیلی. اگه یه خورده بشینی عادلانه فکر کنی حتما متوجه میشی چرا به اینجاها میرسیم. چرا با یه حرف ساده این جوری گر میگیری و همه حرفها و کارای گذشته رو بیرحمانه کنار میزاری و آدم رو متهم میکنی.

نمی دونم چرا اینارو به تو میگم اصلا. تو که دیگه برات مهم نیست. شاید اصلا نیای اینجا. اما من اگه اینجام ننویسم می میرم. اصلا باورم نمیشه این من و توییم که با اون عشق ناب به اینجا رسیدیم. شاید از اول به هم دروغ گفتیم. آخه مگه میشه یه عاشق اینجوری با معشوقش رفتار کنه؟ این همه ظالمانه؟ لاقل به حرمت اون همه عشقی که داشتیم به هم نباید اینجا می رسیدیم. من کم گذاشتم؟ چی؟ من که هر کاری خواستی کردم که. پس چرا عشقت به نفرت تبدیل شد؟ اینارو از ته دل، یه دل شکسته می نویسم. نه واسه اینکه دل تو بسوزه یا مثلا احساسات تورو تحریک کنم. نه اینا همه حرف دل منه. منی که تا چند ساعت دیگه با چشمای باز دارم میرم تو یه گودال سرد و تاریک و وحشتناک که از حالا می ترسم. اما می خوام تورو خوشحال کنم. از بین ما یکی خوشبخت باشه کافیه.  اونم تویی. تو به هر چی می خواستی رسیدی. زن خوب. زندگی خوب و رمانتیک. یه خانوم مهربون و عاشق که اگه لب تر کنی جونش رو میده برات. یه زندگی که من همیشه تو رویا می دیدم. اما حالا زندگیم شده کابوس. یه کابوش ترسناک که نقش اولش خودمم. زندگیم یه فیلم وحشتناکه که کاگردانش خود منم. پایان این فیلم باید جوری تموم شه که به خوشحلی تو ختم بشه. حالا که ازم متنفری حتما از دیدن بدبخت شدن من لذت خواهی برد. پس منتظر باش. شب داره از راه میاد. شبی که واست از روز روشنتره.

منم واقعا دوست دارم بدونم تویی که این همه ادعای عشق و عاشقی میکنی، تویی که واقعا عاشق بودی، تویی که واقعا به عشق من ایمان داشتی، حالا چی شده که یهو همه چیرو دوباره، بعد از مدتی خیلی کوتاه از بازیابی رابطه گرممون اینجوری درباره من فکر میکنی؟ خیلی دوست دارم بدونم منیژه.

 از بین ما یکی خوشبخت باشه کافیه…..حالا که ازم متنفری حتما از دیدن بدبخت شدن من لذت خواهی برد. پس منتظر باش. شب داره از راه میاد. شبی که واست از روز روشنتره.

خیلی خیلی مسخره است این حرفت. خیلی.

خبر مرگ مرا با تو چه کس خواهد گفت؟؟؟

سلام. سلام به کسی که یکسال عاشقش بودم و تو رویای با او بودن غرق بودم اما بعد از یکسال سقف آرزوهام رو رو سرم آوار کرد.

سلام فرشید من. با وجود نفرت تو از من من تا ابد خواهم گفت فرشید من. چون من تواین عشق همه چیزم رو گذاشتم پای تو. پس حق دارم تو رویاهام فرشید خودم بدونم تورو. امروز حالم از همیشه بدتره. مدرسه هم نتونستم برم. الانم تازه از رختخواب بلند شدم و نمیتونم زیاد بشینم. حالم خوب نیست. البته می دونم وقتی اینو بخونی میگی خب به من چه که خوب نیستی. اما من به رسم قدیما که عاشق هم بودیم و همه چیرو به هم می گفتیم الانم میگم. می تونی نخونی.

فرشید… چرا ما به اینجا رسیدیم؟ یادته هر وقت از عشق ب قیه صحبت می کردم تو ناراحت میشدی و می گفتی خودمون رو با دیگران مقایسه نکن. ما با اونا فرق داریم. اما حالا می بینی؟ ما با اونای دیگه هیچ فرقی نداریم. تازه بدتر از اونا جداشدیم. با دلخوری و شاید کینه. دل من شکست اما هیچ کس حتی صداش رو نشنید. و تو که صداش رو می شنیدی گوشاتو بستی تا نشنوی. حتی آینده ی من هم برات مهم نیست. چه حرف با مزه ای میزنم. خب معلومه وقتی خود  آدم مهم نباشه دیگه نه آیندش مهمه نه حال و روز الانش. اما اینو بدون که خیلی بی رحم و بی انصافی. باورم نمیشه تو همون فرشید مهربون و عاشق خو دمنی که روزی هزار بار قربون صدقم می رفتی و امونم رو بریده بودی از بس می گفتی دوست دارم. نمی ذاشتی منم بگم. تو همونی؟ پس کو اون قلب مهربون و پر از عشقت؟ من باورم نمیشه این تو باشی. فرشید من حاضر بود جونش رو برم بده. حاضر بود از همه چیز بگذره. دوسم داشت نه نفرت. من فرشید خودم رو میخوام. همون فرشید خوب و عاشق و مهربونو. دیگه طاقت ندارم. یادم میاد یه بار که بهت گفتم وقتی تو نباشی برام فرقی نداره با کی ازدواج می کنم سرم داد زدی و گفتی آیندته. این حرفارو نزن. باید بهترین انتخاب رو بکنی. حالا با علم به اینکه از این آقا و خانوادش بدم میاد می خوام بهش بگم بله. حتی نمی دونم چه شرایطی داره. مامان میگه خانوادهی پرجمعیتی هستن و واسه همین به شدت مخالفه اما من میگم می خوام فقط ازدواج کنم. دعا کن تا شب راضی شه.

نمی دونم چرا اینارو به تو میگم اصلا. تو که دیگه برات مهم نیست. شاید اصلا نیای اینجا. اما من اگه اینجام ننویسم می میرم. اصلا باورم نمیشه این من و توییم که با اون عشق ناب به اینجا رسیدیم. شاید از اول به هم دروغ گفتیم. آخه مگه میشه یه عاشق اینجوری با معشوقش رفتار کنه؟ این همه ظالمانه؟ لاقل به حرمت اون همه عشقی که داشتیم به هم نباید اینجا می رسیدیم. من کم گذاشتم؟ چی؟ من که هر کاری خواستی کردم که. پس چرا عشقت به نفرت تبدیل شد؟ اینارو از ته دل، یه دل شکسته می نویسم. نه واسه اینکه دل تو بسوزه یا مثلا احساسات تورو تحریک کنم. نه اینا همه حرف دل منه. منی که تا چند ساعت دیگه با چشمای باز دارم میرم تو یه گودال سرد و تاریک و وحشتناک که از حالا می ترسم. اما می خوام تورو خوشحال کنم. از بین ما یکی خوشبخت باشه کافیه. اونم تویی. تو به هر چی می خواستی رسیدی. زن خوب. زندگی خوب و رمانتیک. یه خانوم مهربون و عاشق که اگه لب تر کنی جونش رو میده برات. یه زندگی که من همیشه تو رویا می دیدم. اما حالا زندگیم شده کابوس. یه کابوش ترسناک که نقش اولش خودمم. زندگیم یه فیلم وحشتناکه که کاگردانش خود منم. پایان این فیلم باید جوری تموم شه که به خوشحلی تو ختم بشه. حالا که ازم متنفری حتما از دیدن بدبخت شدن من لذت خواهی برد. پس منتظر باش. شب داره از راه میاد. شبی که واست از روز روشنتره.

گاه می اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی

روی خندان تور ا کاشکی می دیدم

شانه بالا زدنت را بی قید

و تکان دادن دستت

که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر

کاشکی می دیدم

 

من بهت ایمان داشتم. تو خودت ایمان منو تضعیف کردی. من مطمئن بودم تو واقعا عاشقمی. وگرنه نمی ذاشتم حتی یک لحظه بهم نزدیک شی. چه برسه به اینکه دستام رو بگیری با بوسه بگیری یا بغلم کنی یا…. من ایمان داشتم به عشقت که خدارو از دست دادم. اما تو همه چی رو خراب کردی. تو ازم خسته ای. می دونم. اما تو هرگز به فکر من و دل من نبودی. من چه جوری دیگه به عشقت ایمان داشته باشم؟ حرف دیروزت باعث این فکرا نیست گلم. رفتار چند ماهه باعثه. شده یه وقت که تو خونه ای من میگم دارم می میرم از دلتنگی جوابم رو بدی. شده وقتی دارم می میرم از غصه با من باشی؟ سعی کردی لاقل یه اس ام اس بزنی که غصه نخور. نه. تو وقتی با من بودی که خودت دوست داشتی یا شاید به قول خودت بهم نیاز داشتی. کی با من بودی وقتی من بهت نیاز داشتم؟ شده وقت دلتنگیام کنارم باشی؟ شده وقت جون دادنم تو باشی؟ شده وقت گریه کردنام بگی گریه نکن. شده یه بار که من بهت نیاز دارم و بی تو جون میدم ازم خبری بگیری؟ نه. هر وقت بهت گفتم دارم اشک می ریزم یا دلم داره می ترکه یا دارم می میرم از غصه حتی جواب اس ام اس رو هم ندادی. چرا؟؟؟ چون معشوقه ی عزیزتر از جونت کنارت بوده. چون تو بهم نیازی نداشتی که. این من بودم که اون لحظه بدون تو جون می دادم. و مهم نیست. اینا باعث ضعیف شدن ایمان من شده نه حرف دیروز تو. اما حالا که من برات مهم نیستم میرم. یعنی ناچارم برم. جایی ندارم. قبلا دلم خوش بود اگه جایی تو زندگیت ندارم لاقل تو دلت جای زیادی رو گرفتم اما حالا دلم رو به چی خوش کنم؟ هیچی برام مهم نیست. میرم. نمی دونم چی میخواد بشه. فردا شب قراره به کسی بله بگم که هیچ وقت فکرش رو نمی کردم و از خانوادش خوشم نمیاد. خودشم اصلا نمی شناسم. شاید دیگه واقعا آخرین نفره. آرزوم این بود که تو آخریش باشی اما از اول می دونستم نخواهی بود اما دوست داشتم باشی و آخری رو ببینی و با عشق جدا شیم. با صورتی پر از اشک از سر دلتنگی و جدایی. نه اینجوری بی روح و بدون یه کلمه حرف عاشقانه. اما دیگه مهم نیست. من دارم میرم. مطمئنم با این آدم خوشبخت نخواهم شد. فردا شب…. من فقط دارم میرم چون تو دیگه دوسم نداری و می خوام از خودم انتقام تورو بگیرم. هیچ وقت فکر نمی کردم دلیل ازدواجم انتقام از خودم باشه. دلیل کافی هستش.نه؟ ازدواج جالبیه. نه؟؟؟ بی هیچ عشقی و حتی با کمی نفرت لباس سفید عروس پوشیدن… خب دیگه چه فرقی می کنه که با کی و چه جوری برم؟؟؟ برای هیچ کس مهم نیست. هیچ کس. دیگه اینجام مزاحمت نمی شم. اما هر روز بیشتر از بیست بار سر می زنم. به عنوان آخرین خواهش ازت می خوام لاقل هر روز یه مطلب راجع به خودت بنویسی. این جوری دلتنگیام قابل تحملتر میشن. شاید بتونم اینجوری زندگی اجباری رو تحمل کنم. بنویس. خواهش می کنم. دوستت دارم اما تو هرگز نفهمیدی و ارزش قائل نشدی. اما بازم دوستت دارم و تا ابد عاشقت می مونم. هر جا هستی مواظب خودت باش. دعا کن من زودتر بمیرم تا….

چنان بی گانه با خویشم که حتی سایه ام دیگر نمی آید به دنبالم!

من چی می تونم در قبال این همه تفکر و تخیلات تو بگم. توئی که اگه واقعا یه ذره به من ایمان داشتی، یه ذره واقعا قبولم داشتی هیچوقت این فکرها رو راجع به من نمیکردی. فکر نمیکردی که من دوست دارم ناراحت شدن تو رو ببینم. یا دوست دارم خدای نکرده زبونم لال بدبخت شدنت رو به تماشا بشینم. واقعا اگه یک ذره ایمان داشتی هرگز چنین فکری رو نمیکردی.

فکر نمیکردی که واقعا من چرا باید تو رو متهم به داشتن رابطه یا فکر کردن به دیگری بکنم. با این حرفهات واقعا فکر میکنم تو اصلا نه به من ایمان داشتی نه خوب منو میشناختی. واقعاً دلیلی نداشت واسه حرف دیروزم اونم چیزی که من اصلاً روش مانور ندادم، همینجوری از سر شوخی نه با کنایه یه چیزی گفتم، مثل همه اون چیزهایی که هر روز سر زبونمونه، تو اینجوری با من رفتار کنی.

خدا سر شاهده اگه من همچین منظوری رو همچین فکری رو راجع به معشوقه ام کرده باشم، اگه چنین باشه دعا میکنم خدا هر چه زودتر منو به خاک سیاه بنشونه تا تصدیق گفته های تو رو شاهد باشم.

من واقعا فکر میکردم تو دیگه خوب منو شناختی که هرگز فکر نمیکنی یه عاشق میتونه همچین اراجیفی رو نثار معشوقه اش کنه. نمیتونه. شایدم من اصلاً عاشق نبودم. یا بقول تو، تو رو واسه تنهایی هام میخواستم و میخواستم که اونو پر کنی. لابد همینطوره که میگی. اونم از دید تو.

بعد از یک سال از با هم بودنمون، اونم با حسرت و بدبختی، این جواب عشقمون نبود. این تفکرات منصفانه نبود که درباره من میکنی.

بعد از یه هفته دلتنگی، واقعاً میگم دلتنگی (که تو هرگز از من باور نکردی و من به خیال خام خودم که تو باور میکنی ابراز عشقم رو) لااقل یه لبخند نزدی که من دلم خوش بشه که تو میخوای دلم رو شاد کنی. نکردی. زدی تو ذوقم.

اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم

اگر جایی شود پیدا تو را تنها نمی یابم

اگر جایی شود پیدا و گر یابم تو را تنها

ز شادی دست و پا گم می کنم خود را نمی یابم

سلام. خوبی؟ میدونم الان که این نوشته رو خوندی ازم متنفری. میدونم دیگه دوسم نداری و هرگز نخواهی داشت. میدونم برات مهم نیستم. خودت این رو همیشه میگی. خودت گفتی که برات مهم نیست من چه فکری راجع به تو میکنم. مهم نیست من کی ام و چه فکری میکنم. چه حسی دارم. من همیشه به کسی میگم که مهم نیست چه فکری می کنی که خودش و وجودش اصلا برام مهم نباشه. اما تو اینو همیشه بهم میگی. خب من نمی تونم وادارت کنم تو برام ارزش قائل باشی یا دوسم داشته باشی. می دونم اینجا نقطه ی پایانی این رابطه ست. اما نمی خواستم اینجوری با نفرت تو تموم شه. با دلخوری و شکسته شدن قلب من. اما مهم نیست دیگه که دل من شکسته یا نه. برای تو که مهم نیست منم که دیگه نمی خوام هرگز به دلم گوش بدم یا بهش اهمیتی بدم. بذار هر بلایی سرش میاد بیاد. حقشه. اون که میدونست از اولش که نی تونه با دل تو جفت شه و دل تو مال این نیست پس نباید بهش دل میدادو وابسته میشد. حالا که وابسته تو شده باید تحمل کنه. منم دیگه گوش بهش نمیکنم. حالا که ازم متنفری دیگه هیچی برام مهم نیست. واسه همیشه از شرم راحت میشی. همین الان میخوام به کسی بله بگم که نه یه ذره علاقه ای به خودش دارم نه به خانوادش. می خوام انتقام بگیرم. از خودم. میخوام با بدبخت شدنم لذت ببری و دلت خنک شه. آروم شی و تاوان هدر شدن یکسال زندگیت رو بدم. میدونم یکسال زندگیت هدر شد. من که بهت گفته بودم من لیاقت تورو ندارم اما تو تعارف می کردی. حالا خودت به این نتیجه رسیدی و ….

دلم شکسته. دیگه هیچی واسم مهم نیست. تو آتیشم زدی. میخوام این آتیش رو شعله ور ترش کنم تا با دیدنش دلت خنک شه. بخند گلم. بخند. دیگه واسه همیشه راحت میشی. خنده مال توئه. بخند. میدونم دیگه احساسم هم برات مهم نیست اما من هنوز دوست دارم. دوست خواهم داشت. تا ابد به یادت می مونم و در کنار یکی دیگه با خاطره های تو نفس خواهم کشید. فقط نفس. بخند. فراموشم کن و زندگی کن. منو بابت همه ی مزاحمت ها و اذیت کردنم ببخش. یکسال عمرت هدر شد. ببخش. می خوام انتقام تورو از این دخترک بگیرم گلم. بخند. بخند تا دنیا به روت بخنده. دیگه انتظار تموم شد. دیگه راحت شدی. بخند.

 

از چه دلتنگ شدی؟؟؟

دلخوشی ها کم نیست…

« ورودی‌های پیشین ورودی‌های تازه‌تر »